شبیه‌خوانی هنر جذبه و شیدایی
جابر عناصری*
تاریخ انتشار : جمعه ۲۳ آبان ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۲۰
فرهنگ-احیا:بررسی جنبه‌های هنری مجالس و نسخ شبیه‌خوانی ـ این هنر مقدس و گلواژه نمایش‌های آیینی، مذهبی ـ نمایانگر قدرت و توانایی نیکوکاران در جذب شیدایان صافیدل و آشنایان به شور و حال نکو منظران پاکدل است.
قلندری است معاشم، مرید پیر خود علیم
من از غلام غلامان مرتضی علیم

عاشقان را نیست جای امتحان
امتحان عاشقان باشد به جان
ما برای دادن جان آمدیم
نی برای رد فرمان آمدیم
بررسی جنبه‌های هنری مجالس و نسخ شبیه‌خوانی ـ این هنر مقدس و گلواژه نمایش‌های آیینی، مذهبی ـ نمایانگر قدرت و توانایی نیکوکاران در جذب شیدایان صافیدل و آشنایان به شور و حال نکو منظران پاکدل است.
قلمرو اعجاز اخلاقی و گیرایی کلامی در مجالس شبیهخوانی، به حدی است که بسیار هنگام حتی اشقیای جفاکار نیز به چنبرة قهر و صفای اولیا گرفتار میشوند و از تماشای مهلقایان مهجبین دل برنمیکنند و پرندة تیزپرواز وسوسه را به قفس امن سرسپاری به محرمان درگاه حضرت باری اسیر میسازند. آری در حرمخانة هنر شبیهخوانی، احدی غریبه نیست و شبستان هنر تعزیه، محل اتراق عارف و عامی است. حال میخواهد قلندری سوختهدل باشد یا غلامی ترک از سپاه حسین بن علی علیهالسلام، فاقد مرتبت امیر لشکری. به هر حال، هر دو را در کوی یار اذن حضور هست و قرعة فال جانبازی به نام آن ـ نیز ـ در میان هفتاد و دو تن شهید کربلا زده میشود.
ماجرای رجزخوانی حر دلاور، در برابر لشکر امام حسین علیهالسلام ـ آن آزادة نامور ـ خود، داستان طرفهای است و بازگشت او از عالم جور و ظلمت به کرانة نور و نعمت، تماشایی است.
اما در این مقاله قصد دارم به اجمال از چهرة نورانی میدان رزم و چالش کربلا و دشت مصاف نینوا یعنی «درویش کابلی» به حرمت جانسپاری بیریا و توأم با صفای آن مرد راه خدا در راه خدا، سخن بگویم تا مگر گمنامی آن شیفتهجان در میان نعش هفتاد و دو تن یل نامدار را از ذهن خوانندگان دور باش دهم و راز و رمز هنر مقدس شبیهخوانی در جذب عیاران این جهان خاکی و چابکسواران صد میدان عشق را عیان سازم.
شمایلنگاران نازک خیال ـ به ملاحت و شیرینی قلم ـ در آراستن میدان جدال و معرکة کربلا، در گوشهای از پردة شمایل، درویش و قلندری را در کنار اسب حضرت امام حسین علیهالسلام نشان میدهند که به ادب، کشکولی آب به پیشگاه آن دُرّ نایاب عرصة معرفت، تقدیم میدارد.
اینک مکالمه و محاورة قلندر با امام حسین علیهالسلام را از نسخة شبیهخوانی مجلس هفتاد و دو تن بازگو میکنیم و فرجام کار را درمییابیم که چگونه رهگذران گمنام ـ در جرگة عشاق صاحبنام درمیآیند:
این مکالمه به رسم معمول شبیهخوانی، با مناجات آغاز میشود:
امام حسین علیهالسلام مناجات کند:
ای خدا آگاهی از بییاریم
بین چه سان آمادة جانبازیم
اندرین صحرا ندارم جز تو کس
در صف محشر به فریادم برس
جز شفاعت نیستی مقصود من
سر دهم در راهت ای معبود من
درویش کابلی که به صوت جلی و ورد خفی به قلندری و رهگذری وارد دشت پر بلا شده، چنین میخواند:
درویش:
ای باعث لوح و قلم، ای صاحب دفتر علی
موجود از تو شد عدم، ای بر همه رهبر علی
گر تو نبودی در جهان، پیدا نبودی آسمان
گشته زمین از تو عیان، بر جملگی سرور علی
نام تو شد ذکر مَلَک تا شد ملک اندر فلک
مدح تو برپا تا سمک، ای خلق را رهبر علی
دست یداللهی تو را کرده همی یزدان عطا
ای قلزم قهر خدا، ای مرتضی حیدر علی
استاد خاص جبرییل، جبریل را اعظم دلیل
ای بندة رب جلیل، ای خواجة قنبر علی
عالم همه در مشت تو، چون حلقه در انگشت تو
بار امامت پشت تو، بازوی پیغمبر علی
ای پادشاه لو کشف، ای مالک ملک نجف
وی دُرّ یکتا در صدف، ای در صدف گوهر علی
بهر زیارت آمدم، نزد تو از ملک عجم
تا در حریمت پانهم، ای صاحب منبر علی
من تشنه، این روزان همه، نوشم مگر بیواهمه
آبی ز نهر علقمه، یا ساقی کوثر علی
طفلان (شهزاده عبدالله فرزند خردسال حضرت امام حسن علیهالسلام و سکینه نازدخت امام حسین علیهالسلام) نوحه کنند:
طفلان (جُفتی) بخوانند:
العطش ای جان بابا العطش
سوختیم از تف گرما العطش
ابر رحمت ای خدا بر ما ببار
رحم کن بر طفلی ما ـ العطش
درویش (پس از شنیدن فریاد العطش غزالان حرم امام حسین علیهالسلام متحیر میگردد):
آید این صحرا صدای العطش
گوش من آید نوای العطش
العطش آید نمیبینم کسی
سوختم دل از فغانشان من بسی
پس روم اول به فکر خود کنم
تشنگی خویش را آبی زنم
آید این صحرا مرا اطفال چندی در نظر
خود روم تا بینم ایشان کیستند در این گذر
طفلان (جفتی) بخوانند:
العطش ای کردگار لمیزل
العطش کز تشنگی آمد اجل
کیست رحمی بر دل طفلان کند؟
تا که دفع آتش سوزان کند
درویش (نزد طفلان آید و گوید):
یا رب این طفلان و مظلومان ز نسل کیستند؟
اندر اینجا بیکس و یاور برای چیستند؟
بینم ایشان را که از شهزادگانند سر به سر
آید از ایشان، نشان پادشاهی در نظر
یا رب این شهزادة بیمار آید از کجا؟
کز عطش رخسار او گردید همچون کهربا
یارب این دختر چرا از تشنگی خشکیده لب؟
از چه ممنوعاند از آب بیابان العجب؟
گوییا بابا ندارند اندرین دشت بلا
کاین چنین گشتند در غربت غریب و مبتلا
پس رَوَم آب آورم بهر رضای کردگار
بهر این لبتشنگان باشد ثواب کردگار
میکنم کشکول خود را پر ازین آب فرات
تا دهم این تشنگان را از عطش شاید نجات
ایا علی ولی ای شه بلند جناب
پی رضای تو این تشنگان کنم سیراب
درویش (بلافاصله بر سر راه، امام حسین علیهالسلام را ببیند و گوید):
که باشد اینکه سوار است او به عرش برین؟
که باشد اینکه همی چون علی نشسته به زین؟
ایا جوان و شه لافتی سلام و علیک
نشان و مظهر مهر خدا سلام و علیک
امام حسین فرماید:
هزار بار علیک السلام ای درویش
تو را مراد علی ولی است ای درویش
بگو برای چه در اضطرابی ای درویش؟
برای کیست پر از آب کردهای کشکول؟
درویش به امام حسین علیهالسلام عرض کند:
قلندری است معاشم، مرید پیر خود علیم
من از غلام غلامان مرتضی علیم
من از عجم به عرب راهها به پیمودم
به شوق شاه نجف لحظهای نیاسودم
رسیده است بگوشم صدای العطشی
ولی نبود کز آن العطش نکرده غشی
من از برای رضای خدا، ز بهر ثواب
گرفتم آب به کشکول و میبرم به شتاب
صدای العطش کودکان کبابم کرد
چنان کباب که یکبارگی چو آبم کرد
غرض ز بهر خدا و ز بهر این طفلان
بیامدم بدهم آب با دو صد افغان
امام حسین علیهالسلام فرماید:
آه ای درویش آتش در تن است
آنکه گوید العطش، طفل من است
ما به آب تو نداریم احتیاج
نیست بر تقدیر این گردون علاج
آب را بر خاک ریز و با شتاب
کن نظر روی زمین دریای آب
درویش:
این چنین معجز ندیدم از کسی در روزگار
کن کرم قربان تو خود را ز من پنهان مدار
گو برای من که از نسل کدامین سروری؟
گو که را اندر صدف ای شاه یکتا گوهری؟
امام حسین علیهالسلام به درویش فرماید:
بدان درویش آن شاهی که تو دم میزنی از وی
نمودی این همه راه دراز و دور هر دم طی
بود آن شاه اژدر در، من دلخسته را بابا
منم فرزند آن حیدر که خوانی مدح او هر جا
درویش:
من به قربان جمالت ای تو مولا زادهام
من فدای بیکسیات ای تو آقازادهام
گو به من آیا مگر عباس نامآور تویی؟
بازوی شیر خدا عباس شیر نر تویی؟
امام حسین علیهالسلام:
زدی آتش به جان بیقرارم
بدان کشتند عباس رشیدم
دو بازویش بریدند از تن او
به خاک تیره گشته مسکن او
درویش:
چیست پس نام شما قربان نامت ای جناب؟
کن بیان نام شریفت زودتر بر گو جواب
امام حسین علیهالسلام:
من پاره ز خنجر و سنینم، من کشتة کربلا حسینم
من بیکس و دور از دیارم، در دشت بلا کسی ندارم
کشتند پسر، برادر من ـ عباس رشید و اکبر من
خواهی که بدانیام چه بگذشت: بنما نظری میان انگشت
درویش (از میان دو انگشت امام حسین علیهالسلام به صحرای کربلا نظاره کند و سؤال و جواب نماید):
درویش:
وای بر من این حکایت چیست میبینم عیان؟
امام حسین علیهالسلام:
این حکایت با من است و نی تعجب اندر آن
درویش:
کیستند ای شاه این لشکر چو دیو و اهرمن؟
امام حسین علیهالسلام:
ایستادند این سپه یکسر به قصد جان من
درویش:
نوجوانانی ببینم در میان خون همه
امام حسین علیهالسلام:
آن جوانان مناند و نسل پاک فاطمه
درویش:
نوخطی بینم میان خون چو ماه انور است
امام حسین علیهالسلام:
آن جوان هیجده ساله علیاکبر است
درویش:
پهلوانی پارهپاره هر دو دست از تن جداست
امام حسین علیهالسلام:
آن بود عباس من آن بازوی شیر خداست
درویش:
در میان خون زند یک نوجوانی دست و پا
امام حسین علیهالسلام:
آن بود داماد من، آن قاسم نو کدخدا
درویش:
یک صغیری هست با قنداقه اندر خون طپان
امام حسین علیهالسلام:
آن علیاصغر من، کودک شیرین زبان
درویش:
در نظر آید زنانی چند یکجا نوحهگر
امام حسین علیهالسلام:
خواهرانم آن زنان گشتند یک جا در به در
درویش:
ای غریب کربلا، قربان تو
عالمی یک جا بلاگردان تو
ده اجازت یابن خیرالمرسلین
تا کنم جان را نثار راه دین
امام حسین علیهالسلام:
ازین رخصت تو را دادن مروت نیست ای درویش
به این زودی تو را مردن، مروت نیست ای درویش
تو زوار علیالمرتضی، شاه نجف باشی
تو را منع نجف کردن مروت نیست ای درویش
درویش:
ده اجازت کاین شهادت از زیارت بهتر است
جان سپردن در رکاب تو رضای داور است
رخصتم ده، رفت شاها اختیار من ز دست
شوق رضوان و غم بییاوری پشتم شکست
امام حسین علیهالسلام:
برو درویش شد کام تو حاصل
تو را در جنتالمأوی است منزل
برو من نیز میآیم شتابان
مخور غم با منی در صحن رضوان
درویش (در حالی که من تشاء۱ و چوبدستی خود را به دور سر میچرخاند، فریاد میزند):
ایا گروه تبهکار روزگار زبون
چه دشمنی است شما را به این مه دلخون؟
که این جناب بود نسل حیدر کرار
چه دشمنی است شما را به این فلک مقدار؟
عمر بن سعد:
قطع سازید ای سپه نخل قد درویش را
رفع سازید از سر ما ای سپه تشویش را
سر جدا سازید او را و به خاک و خون کشید
پا و سر، هم پیکرش، هر یک سوی هامون کشید
صحنة رزم قلندر با عملة جور و ستم ـ در صحرای کربلا ـ و شهادت آن عارف روشندل را باید به حیرت نگریست و قلمرو جذبه و شیدایی در حیطة شبیهخوانی را باید به عبرت به زیر منقاش دقت گرفت.
ضمن اینکه باید توجه داشت که: شبیهخوانی هنر مقدسی است که احدی در حریم این هنر احساس غربت نمیکند و در صحنة لمیزلی نمایش آیینی ـ مذهبی تعزیه، هر قومی و هر رهروی سالک طریق عشق میگردد و از گمنامی به خوشنامی راه مییابد.
بررسی ظرایف و دقایق جذبه و شیدایی در چارچوب شبیهخوانی، پویایی این هنر والا را عیان میسازد.

*استاد تعزیهشناسی دانشکدههای هنری
پینوشت:
۱. مَن تشاء = (به فتح میم و تا) چوب گرهدار که قلندران
Share/Save/Bookmark
کد مطلب: 1238